تبليغاتX
یه جوجه وکیل

یه جوجه وکیل

خاطرات یه جوجه وکیل نو ظهور

مردان خطر ناک!!!!!!!!!

چند وقت پیش بود که کنار آسانسور دادگستری منتظر بودم که یه دفعه گروهی از زندانیان دست و پا زنجیر را برای محاکمه آوردن کنار آسانسور تا ببرنشون بالا برا جلسه محاکمه!!!

با تعصب و خشونتی که ماموران مرد و زن مردم منتظر را کنار میزدن (بنده هم از پرتاب به کنار صندلی ها در امان نماندم) متوجه شدم باید آدمای خیلی خطر ناکی باشن!!!

خلاصه یکی دو ساعت بعد که کارام تمام شد جمعیت همراه زندانی ها را پشت درب بسته نمازخانه دادگستری دیدم و فهمیدم آنقدر زیاد هستن که جلسه در دادگاه تشکیل نشده!

حس فضولی بطرف یکی از زنهایی که برای بخشوده شدن فرزندش تسبیح می انداخت کشیدم و پرسیدم دادگاه مربوط به چیه؟

گفت ..........خمینی شهر!!!!

آری!!

مردانی که یک شبه !در یک لحظه !با یک خطا و یک فریب گویی خطر ناکترین شده بودند تعدادی گره طناب دار را بوسیدن و تعدادی در انتظار برزخ وچند نفری هنوز مجهول المکان....!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم شهریور 1390ساعت 4 قبل از ظهر  توسط محک  | 

پـــــــــــایه یک میـــشویم..

 

سلام به همه دوستانی که از ۲۳ تیر ماه دیگه دوستای یه خانوم وکیل

محسوب میشن  و بسی مشعوفن ...ماهم به سهم خود بهشون تبریک میگم.....

(بصورت خودشیفته پوریان)

هوووولا هوووولا....

آخر به هر زاجرات(جمع تکثر زجر) و خون دلی بود پروانه پایه یکی مان را

 به چنگال محترم کسب نمودیم و از کرده خود دلشادیم ..

هرچند رتبه مان چیزی قابل عرض نمیباشد(تیریپ فروتنی) لیکن  به یمن

 جستن از قهقرای چنین میدان کابوسناکی سجاده شکر باید گشودن

 کرد و دلمان خون آبیست برای آنان که بر چنین پل صراطی هنوز قدم

 ننهاده اند ...

اطلاعیه: ((از اوجایی که اینجانب وکیلی میباشم مردمی و بی پیرایه همچنان ناممان همان جوجه وکیل میباشد نکند دوستان باهامان احساس غریبگی بنماییند))

 طبق قولی که داده بودم عکسمو گذاشتم ولی باید بتونی پیداکنی پرتقال فروش را

         

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مرداد 1390ساعت 4 بعد از ظهر  توسط محک  | 

.......

کفش هارا کنده

کسی این روزها روی دلم راه میرود چنگ میکشد وباتمام وجود .تمام وجودم را در هم له میکند..فشار میدهد

این روزهاکه که روزهاو ساعتهایم هزار بار از هم رونوشت شده اند

اینروزها که مات شده ام و مبهوت

...گوی دنیای اطرافم بی دلیل میرقصد میلغزد وجلومی افتد

قدمهایم نا ندارد

اینروزها همان بخشهای بد زندگیست

همان بخش هایی که مرا درهم میفشارد 

اینروزها بـــــــــدترین ایام عمر من است

....

 

  (خدایا کاسه چشمانم را به سرگردانی وامگذار)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1390ساعت 11 بعد از ظهر  توسط محک  | 

روز سخت..

 

بعــــــــله دیگه آخرش نوبت ماهم شد و روز مرد برامون مهم شد...

قبلنی ها به فراغ بال خوشحال و شادان بودم که از این وظیفه خطیر آزادم وسرخوش ولی امسال از اونجا که خیلی با روز زن هم فاصله نداشت و همسر کلی برام جان در طبق اخلاصی کرده  وبنده بسی شرمنده هستم واین میان ادب به نحو معجزه آسا و محسوسی  حکم میکنه بر جبران ..تازه فهمیدم روز مرد عجب روز سخت و پیچیده ایی و واقعا برا مردها جز یه چیزای خاص و اینا... چیزی نمیشه خرید انگار...

 

 

خلاصه روز سخت مرد   بر همه رجال جامعه گل فشان و پای کوبان

(مرد زندگی من روز تو هم مبارک)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 10 بعد از ظهر  توسط محک  | 

آنچه بر ما گذشت...

 

با اجازتون جمعه های خونین یکی به پشت  دیگری جگر مارا همی حال

 آورد و  همون یه قوزولو شیری که از طفولیت (فقط ۱۵ روز ناقابل) در

در استخوان ذخیره نموده بودیم را به عذاب معذبی  بیرون کشیدند و ما

را اندر شوک عظیم و بهت به بیابان ندامت رها کردند!!!!!!!

گویی یا ..اول شب قبر بر ما ورود پیدا نمود و بنده از فیلترینگ گذار دو

 جهان کنون گذشته آمدم و چونان نوباوه ایی نوظهور پاک و مطهر از

 عذاب شام اول قبر میباشم..............

حال تا یه دوهفته مستقبل رخت در دلمان چنگولک میزند و سرکه

 می قولانند نکند نامه اعمالمان به دست چپ سپرده شود!!!!!

و کنون بر ما واقف شد که وکالت شغلی است بسیار صعب العبور 

ومشقت ها و خاری ها باید کشیدبه وصل وصالش ..

که امید است هرگز چونان ۲ ماه پیش عمر بر ما تکرار نیاید که اختبار

 کتبی مصائبی عظیم باشد و شفاهی اش را زبان توصیف حقیر عاجز از

 وصف آنچه گذشت!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محک  | 

منه امروز...

سلام

بعد از خیلی مدتها سلام به همه دوستای زیر پوستی  و رو کاری پیغام بزار

الان مدتیه شدم جوجه (کتونه) ای !! شبا مثه مرغ زود میخوابم و صبحا با خروسه

 بیدار میشم!!

اصلا مدتیه خودمم یادم رفته چه برسه وبلاگمو!!!

آخه....

الان دارم نفس های آخر دوران کارآموزی را تو ریه های خیلی خسته ام جمع

میکنم  و فردا آره همین فردا مورخ30/2/90 و جمعه هفته بعدش (ملقب به جمعه

های خونین) اختبار دارم !(حسنی به آزمون نمیرفت...)

بعدم یه آزمون شفاهی تا درست حسابی شیره مغزم و بکشم وهمین یه بند انگشت

موجودیم  تفاله کنیم

بعدش میشم یه خانوم وکیل پایه یک ( هولا هولا.....)

قول میدم عکس های مراسم تحلیفم را بزارم به شرط اینکه رتبه ام بین ۱ تا۵ بشه

( آدمی به امید زنده اس)

دعام کنید ...

 

امروز که مغز انبون من

کنج اتاقی خاک گرفته

کلمات را سر میکشد

تنها باد است  (باد اردیبهشت)

که به جسمی مدفون لای کاغذها سرک میکشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1390ساعت 8 قبل از ظهر  توسط محک  | 

13 ماه انتقام

 

همین جا بشینین از جاتون تکون نخورین الان میام!

بابا یــــــــــی!!

جونه بابا ؟

زودی بیا وا آخه من...

باشه بشین پیشه خواهرت اومدم..

(در حالی که دوتا خواهر محکم رویه صندلی چسبیدن به هم به خواهر بزرگترش گفت:)

من میخوام برم دستشویی!

خواهر درحالی که ترس و غربت از چشماش میریخت محکم آبجی کوچشکشو چسبوند به خودش ...بیا بیا بابا اومد..

بابایـــی بیا بریم من خسته شدم

صبر کن دخترکم بعد از یه سال نمیخوای مامانت رو ببینی؟ شاید این بار بیادشــا ...

نه ! این دفعه هم نمیاد چقده بیایم رو این صندلی بشینیم من خسته شدم

بابایــی..

بیا بریم دستشویی ...

((شاید زندگی کنند همانگونه که ۱۳ ماه در انتظار گذشت...!))

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 2 بعد از ظهر  توسط محک  | 

اصلا مگه چه اتفاقی افتاده؟؟؟

گاهی وقتا تعجب میکنم! یعنی هنوز دختر های آفتاب مهتاب ندیده چش گوش بسته زیره لحاف کرسی بزرگ شده هم هست؟

قیافه اش خیلی+ و دور از هر گونه آلایش و آرایش بود با صراحت و محکمی وارد شعبه شد!

(محک:در حالی که کله اش علامت سوال شدیاده وبلاگ یتیم مونده اش افتاد و حس فضولی اش را یله و رها کرد)

قاضی:چند سالته؟

دختر:۱۸. امسال دانشگاه قبول شدم!

قاضی: از اون شب بگو...

(محک:ها؟؟کی؟؟چی؟اون شب؟؟؟؟)

دختر:هیچی یکماه با هم دوست بودیم بعد بهم گفت از تهران بیا اصفهان تا مامانم ازت خواستگاری کنه!!

(محک:اینم یه جورشه)

قاضی:یعنی یه دختر تهرونی به همین راحتی پامیشه میاد؟

دختر:(با عصبانیت و حق به جانبی)ما اون شب فقط حرف زدیم وچایی خوردیم و ...

قاضی :همین؟

دختر: چی همین من فقط گول خوردم... اونم برای اینکه تنها اومدم

قاضی:خب؟

دختر :خب چی؟ فقط یه شب اصفهان خوابیدم..فقط گول خوردم..فقط خونه یه پسر....فقط...فقط... وگرنه من بیگناهم من که کاری نکردم

(محک: آخی طفلی یعنی مقصر کی میتونه باشه اون وقته شب؟؟؟؟)

قضیه آروم آروم داشت مثل صدها تیتره زرد و سرد روزنامه ها میشد و سوالات به جاهای باریک میکشید و من داشتم از خجالت میمردم که ترجیح دادم تا وبلاگم یتیم تر نشده حضور ضایع خودم را اونجا نادیده بگیرم و حواسم را جمع کاره خودم کنم...

اصلا مگه چه اتفاقی افتاده؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم مهر 1389ساعت 5 قبل از ظهر  توسط محک  | 

عشق قشنگم...

 

آنوقت که پشتت در هوای تکیه گاهی تیر میکشد!

و میفهمی که چقدر بزرگ نشده ایی

گویی سالها به شوخی عدد عوض کرده اند

گویی تو به استهزاء نبوغ

حس بلوغ گرفته ایی!!

زمانی که قدمهایت بر پله اول پیله کرده است

....

 

آنزمان است که میخواهی شفیره تنگت را بدری

زندگی را با تمام وجود گاز بزنی

و به دستی که چشم بندت را  باز کند لبیک گویی

و من گفتم......

و دستان حیرانم که در تاریکی تنها شناور بود

عشق را زیره دندانهایش حس کرد

و کنون پرواز را در عمقی جدید  تجربه میکنم

 

 

سیزدهم شهریور سومین ماه گرد تاهلمون ‌ مبارک عشق قشنگم

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم شهریور 1389ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محک  | 

بدون شرح

 

این هم نوعی پیش بینی برای رتبه گرفتن در سال همت مضاعف...

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم شهریور 1389ساعت 12 بعد از ظهر  توسط محک  | 

زندگی...

 

زندگی برفک تکرار در این تصویر است

نقش بست ته فنجان همان رمالان

گور خالی که امیدش جسم است

زندگی تابلو لبخند زنی ست در موزه

....

....

زندگی ها کوچه باغی از درخت مرده است

صورت پر چین از زخم زمان

نیمه گندیده از یک سیب سرخ

...

((گاهی زندگی اونقدر  خبیث میشه  که از خودم تعجب میکنم چطور  گاهی با تمام وجود اون را چنان امیدوار کننده و دوست داشتنی میدونم!!!

فعلا که زندگی چینش مبهوت غم و اندوه است...

دلم برا خیلی چیزا پر کشیده

....

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اسفند 1388ساعت 7 قبل از ظهر  توسط محک  | 

این روزها..

 

نمیدونم تازگی من تو دل حادثه حضور فعال نداشتم یا اصلا دل حادثه ایی نبوده!

دادگستری که میرم هی چش چش میکنم بلکه یه سوژه برا وبلاگم پیدا کنم اما دریغ..

حتی چند روز پیش طی یه عملیات خود جوش رفتم بین منتظران ددادگاه، رو صندلی بصورت کاملا مردمی و دلسوزانه نشستم و با نگاهی پر از مهربانی ملت را سیر کردم یه نفر برا رضایت خدا دره دلش باز نشد..

از اونجایی هم که یه سخنرانی تو مایه های دفاعیه دارم و مجبور بودم این مدته روش کار کنم اینه که با عرض خجالت چنته ام خالیه

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم اسفند 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط محک  | 

طلاق احمقانه...

تو شعبه خانواده:

دختر پسر جوانی کنار هم نشسته بودن و با هم گل میگفتن و گل میشنیدن ،جفتشون هم بغایت زیبا و سر زنده بودن ، چنان سر هاشون را زیره گردن هم بده بودن و از چیز ایی که انگار تاحالا نشنیده بودن حرف میزدن و میخندیدن که یه لحظه تعجب کردم!

یعنی واقعا من اومده بودم شعبه دادگاه خانواده؟؟؟

 پدر مادر دوطرف هم وارد دادگاه شدن و هنگام ورود بهم تعارف میکردن:

نه خواهش میکنم شما بفرمایید ،وای بدمونه میاد شما بزرگترید... با کمال تعجب نشستم ببینم موضوع از چه قراره!!

قاضی ازشون پرسید :خب مشکلتون چیه؟

زوج خوشبخت: هیچی!

 از بس همدیگه را دوست داریم میخواهیم جدا بشیم... آخه ازدواجمون مانع از رشد و ادامه تحصیل طرف مقابلمون شده .. همسره عزیزه منم حق داشتن تحصیلات عالیه داره...

من مثل این برق گرفته ها دیگه گوش هام چیزی از دلایل بی منطقشون را نمیشنید !!!

 دادگاه که تمام شد رفتم پیش مادر دختر خانم ازش پرسیدم آخه چرا؟ چرا شما باهاشون حرف نمیزنید؟؟چرا حالیشون نمیکنید دارن اشتباه میکنن!؟ آیندشون چی؟..

 همون موقع دختر خانم اومد جلو و از من پرسید: شما ازدواج کردین؟

گفتم نه! یه دفعه دختر خانم برگشت به مامانش گفت: میبینی مامان من متولد 69 پیر تر از این بچشم میاد فقط ماله ازدواجه دیدید گفتم...

 ازشون جدا شدم ولی هنوز تو این مسئله موندم علاقه چیه؟آیا واقعا ازدواج مانع رشده؟ باعث پیریه؟یا موجب کند شدن ذهن بعضی ها..؟

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 10 بعد از ظهر  توسط محک  | 

لکه دامان یا دامان لکه گیر؟؟؟


گناهش چه بود؟
تنها به جرم دختر بودن؟ معصومیت؟ بی دفاعی؟ زیبایی و یا...
پرونده را به دست میگیرم..
موضوع پرونده: تجاوز!!
عکس دختری 14 ساله جزء منضمات پرونده خودنمایی میکرد ، دختری که هنوز نگاهش در دنیای کودکانه بادبادک بازی میکرد،
ورق میزنم..
تاییده پزشک قانونی: تجاوز به خانم ... تایید میگردد...
مغزم داغ میکند، دستانم یخ ،رعشه، ترس ،تصور فاجعه...
 در خط به خط شرح ما وقع پوست صاف و چشمان گیرا و چهره بچه گانه اش روی صورتجلسه گویی اشک میزند، التماس میکند، زجه میزند،سبیل هایی را چنگ میزند و حتی بخاطره بیگناهیش مدام معذرت میخواهدو معذرت میخواهد ومعذرت...
بازجویی،پیگیری، پاسگاه،کلانتری،ابلاغیه...
او حاضر شده بود! کسی که صدایش، قدم هایش ،هیکلش ،چشم ها...صدای دختر را در گلو حبس میکرد و از ترس دیگر پاسخ سوالات قاضی را نمیداد ..
بازجویی حضوری، غیابی..
و در آخر حکم برائت!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حکم برائت برای متهمی که نشانی از محکومیت به گردن نیاویخته بود و مرد با همان چشمان ،لبخند، هیکل، سبیل آویزان و دوروغها به بی جرمی آزاد شد...
آری او آزاد شده بود وقتی تمام بند های بادبادک دختر در هوا سر گردان مانده بودند ....!!!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط محک  | 

روزی با دوستان..

دیروز بعد از مدتها از قالب شغلی بیرون اومدم! از بس دو سه ماهه با هر کی سر و کله زدم همکار بوده و خانم، آقای محترم، جنابعالی، سایه عالی مستدام، مرحمت حضرات ، خوانده محترمه و... گفتم،، دیگه دستور زبان خودم داشت یادم میرفت.. این توفیق تحول میسر نشد تا اینکه برو بچه های نشریه دانشجوییمون( آی یادش بخیر.. دوران مقش مکتب و...) بصورت اتفاقات ناقافل کننده شب خوابیدن و صبح جن زده شدن و یادشون افتاد بعد از 7.8 ماه اینجانبان( بنده ویکی از دوستام ) خود را مظلومانه پشت همون یه جعبه شیرینی که بعد اومدن نتایج هل هله کنان پخش کردیم خوش نموده و قایم همی فرموده ایم و هنوز نهاری( شادانه این واقعه میمون و مبارک)را با میل و اراده باطنی به یارانی که مدعی بودن برای وصل این موفقیت ما را به کررات دعا کرده اند نخورانده ایم!! این بود که توفیقی دست داد بعد از مدتهایی بس مدید شادی مبسوطی از خود در بکنیمو هول و حراس اینکه باید خانمیت و سنگینی و متانت خود را حفظ کنی( نکند در آینده وکیل طرف مقابلت از آب در آید) عقده های این ایام محجوریت را در طبق اخلاص در چشم یاران هم دانشگاهی شفیق با سعه صدر باز نمودیم... آی کیف دادا..

 خلاصه شخصیت جالب خودم را که داشت تو پله های دادگستری گم میشد دوباره پیدا کردم !

خودمونیم چه موجود دوست داشتنی هستما

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 0 قبل از ظهر  توسط محک  |